نی نی می نی

موخوشینا

داستان کوزه شکسته
نویسنده : رضا ایکس - ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٦
 

یک سقا در هند، دو کوزه ی بزرگ داشت که آنها را به دو سر میله ای آویزان می کرد و روی شانه هایش می گذاشت. در یکی از کوزه ها ترک کوچکی وجود داشت. بنابراین، کوزه ی سالم همیشه حداکثر مقدار آب را از رودخانه به خانه ی ارباب می رساند، ولی کوزه ی شکسته تنها نصف این مقدار را حمل می کرد.
به مدت دو سال، این کار هر روز ادامه داشت و سقا فقط یک کوزه و نیم آب را به خانه ی ارباب می رساند. کوزه ی سالم به موفقیت خودش افتخار می کرد؛ موفقیت در رسیدن به هدفی که به منظور آن ساخته شده بود.
اما کوزه ی شکسته ی بیچاره از نقص خود شرمنده بود و از اینکه تنها می توانست نیمی از کار خود را انجام دهد، ناراحت بود. بعد از دو سال، روزی در کنار رودخانه، کوزه ی شکسته به سقا گفت:«من از خودم شرمنده ام و می خواهم از تو معذرت خواهی کنمسقا پرسید:«چه می گویی؟ از چه چیزی شرمنده هستی؟» کوزه گفت:«در این دو سال من تنها توانسته ام نیمی از کاری را که باید، انجام دهم. چون ترکی که در من وجود داشت، باعث نشتی آب در راه بازگشت به خانه ی اربابت می شد. به همین خاطر، تو با همه ی تلاشی که کردی، به نتیجه ی مطلوب نرسیدی
سقا دلش برای کوزه ی شکسته سوخت و با همدردی گفت:«از تو می خواهم در مسیر بازگشت به خانه ی ارباب، به گلهای زیبای کنار راه توجه کنی
در حین بالا رفتن از تپه، کوزه ی شکسته، خورشید را نگاه کرد که چگونه گلهای کنار جاده را گرما می بخشد و این موضوع، او را کمی شاد کرد. اما در پایان راه باز هم احساس ناراحتی می کرد. چون باز هم نیمی از آب نشت کرده بود. برای همین دوباره از صاحبش عذرخواهی کرد. سقا گفت:«من از ترک تو خبر داشتم و از آن استفاده کردم. من در کناره ی راه، گلهایی کاشتم که هر روز وقتی از رودخانه بر می گشتیم، تو به آنها آب داده ای. برای مدت دو سال، من با این گلها خانه ی اربابم را تزئین کرده ام.بی وجود تو، خانه ی ارباب تا این حد زیبا نمی شد


 
comment نظرات ()

 
روانپزشک (طنز)
نویسنده : رضا ایکس - ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٦
 

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟ روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.

 

شما چکار می کنید؟

قبل از ورود به ادامه مطلب نظر بدهید.


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()

 
خواب
نویسنده : رضا ایکس - ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٦
 

روزی مردی خواب عجیبی دید . دید که پیش فرشته هاست و به کارهای انها نگاه میکند. هنگام ورود ، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه های را که توسط پیکها از زمین میرسند، باز میکنند و داخل جعبه میگذارند . مرد از فرشته پرسید : شما چه کار میکنید ؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد ، گفت: این جا بخش دریافت است و ما دعاها و درخواست های مردم از خداوند را تحویل میگیریم.

مرد کمی جلوتر رفت . باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذ هایی را داخل پاکت میگذارند و انها را توسط پیکهایی به زمین میفرستند.

مرد پرسید: شماها چه کار میکنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین میفرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است . مرد با تعجب پرسید : شما چرا بیکارید؟

فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است . مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب میدهند. مرد از فرشته پرسید : مردم چگونه میتوانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد:بسیار ساده ، فقط کافیست بگویند : خدایا شکر


 
comment نظرات ()

 
گنجشک
نویسنده : رضا ایکس - ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٦
 

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : می اید ، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست . فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود " با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشک گفت " لانه کوچکی داشتم، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم ؟ کجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. انگاه تو از کمین مار پر گشودی . گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت " و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد....


کی می شود که بدانیم هر مشکلی، رحمتی از سوی خداست؟

 


 
comment نظرات ()

 
خدایا نزار بزرگ بشم
نویسنده : رضا ایکس - ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٢
 

الو ... الو ... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟

پس چرا کسی جواب نمیده ؟

یهو یه صدای مهربون بگوش کودک نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ...

-
بله با کی کار داری کوچولو ؟

خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده

-
بگو من میشنوم

کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...

-
هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟

-
فرشته ساکت بود.

 
بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره.

 
مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید

 
و با همان بغض گفت :

 
اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شکسته شد :

ندایی صدایش در گوش و جان کودک طنین انداز شد :

 
بگو زیبا بگو.

هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت :

 
خدا جون خدای مهربون،

 
خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم

تو رو خدا ...

چرا ؟

 
ولی این مخالف با تقدیره.

 
چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم

قد مامانم، ده تا دوستت دارم.

اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟

نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟

 
مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم.

 
مگه ما با هم دوست نیستیم؟

پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟

خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟

 
مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک :

آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ،

 
کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.

کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ...

و کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود


 
comment نظرات ()

 
درد و دلهای یک کودک فهیم !
نویسنده : رضا ایکس - ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۱
 

آقای پدر! در کمال احترام خواهشمندم اینقدر لب و لوچهء غیر پاستوریزه ، و سار و سیبیل سیخ سیخی آهار نشدتون را به سر و صورت حساس من نمالید . خانوم مادر! جیغ زدن شما هنگام شناسایی اجسام داخل خانه توسط حس چشایی من، نه تنها کمکی به رشد فکری من نمی کنه، بلکه برای دبی شیر شما هم مضر است!!! لازم به ذکر است که سوسک هم یکی از اجسام داخل خانه محسوب می شود. پدر محترم! هنگام دستچین کردن میوه، از دادن من به بغل اصغر آقای سبزی فروش خودداری نمایید. چشمهای تلسکوپی، گوشهای ماهواره ای و سیبیلهای دم الاغی اش مرا به یاد قرضهای شما می اندازد! ، مخصوصاً وقتی که چشمهای خود را گشاد کرده، و با تکان دادن سر و لبهایش ” بول بول بول بول” می کند! زهرمار، درد، مرض، کوفت! الهی کف شامپو تو چشت! شب بخوابی خواب بد ببینی! جیش کنی تو شلوارت  مادر محترم! شصت پا وسیله ای است شخصی، که اختیارش رو دارم! لطفاً هرگاه سعی در خوردن شصت پای شما نمودم، گیر بدهید  آقای پدر! هنگام دعوا با خانوم مادر، به جای پرت کردن قابلمه و ماهی تابه به روی زمین، از چینی های توی کابینت استفاده نمایید! اکشن بودن دعوا به همین چیزاست  خانوم مادر! از مصرف هله هوله ی زیاد پرهیز نمایید! این عمل نه تنها برای سلامتی شما خوب نیست، بلکه موجب می شود که شیرتان بوی” بچه سوسک مرده” بدهد  پدر محترم ! شیر مادر برای رشد و تکامل من لازمه و من هیچ علاقه ای به خوردن شیر خشک ندارم ! لطفا شما  در مصرف شیر مادر محترم با من شریک نشوید آقای پدر! کودکان توانایی کافی برای حفظ جیش خود ندارند و این توانایی هنگامی که شما شکم مرا “پووووووف” می کنید به حداقل می رسد! الان بگم که بعد شرمنده تون نشم...


 
comment نظرات ()

 
عقشولانه های یک کودک!
نویسنده : رضا ایکس - ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٠
 

با اینکه بابایم می گوید دهانم هنوز بوی پفک می دهد ولی من تو را عاشق می باشم،

ای دختر همساده! هر بار که با موهای دمب موشی ات به حیاط می ایی تا لی لی بازی کنی

و هی دماغت را بالا می کشی از بس هوا سرد می باشد، دل کوچک من خیلی قنج می رود. ان روز که در استپ هوایی توپ را بالا انداختی که ''کودک فهیم'' و من سوزیدم، فهمیدم که در گلویت گیر کرده می باشم و اصلا فکر نمی کنم که تو از ممد فرنگیز خانوم اینا با ان کت شلوار مسخره اش خوشت می اید. من از تو خیلی دلگیر می باشم از بس عباس اقای بقال محله لپ تو را کشید که ''کوچولو چی می خوای؟'' و تو بی حیایانه خندیدی و من تا صبح ماهواره ممد فرنگیز خانوم اینا را تماشا کردم که غیرت خونم نرمال شود. من هر روز لب پنجره منتظرت می نشینم و با دستان کوچولویم هی گیتار می زنم که ''چه خوشگل شدی امروز'' و تو از سرویس مدرسه پیاده می شوی و در حالی که با راننده گنده بک سرویس بای بای می کنی و وسط کوچه مقنعه ات را در می اوری و من ''دلم تنگه برادرجان'' می خوانم و با سوزیدنم می سازم. ان یکی روز که معلمتان ''من بادام دارم'' درس داد و تو گریان امدی که ''دلم بادام می خواهد'' من به تو خیلی بادام دادم و تو خندیدی و نفهمیدی که من به چه دلهره از اجیل فروشی سر کوچه بادام را دزدیدم و اقاهه به من گفت:'' فسقلی الدنگ!'' تو خیلی خوشگل قشنگ می باشی ولی هیچ وقت به زیبایی خانم معلم ما که فامیل سوفیالورن اینا می باشد نمی رسی و بابایم عاشق او می باشد و به زودی با هم همسر می شوند و من خیلی خوشحال می باشم که خانم معلم عزیز که زنی زیبا و مهربان می باشد خیلی برای خوشبختی بابایم تلاش می کند....'' خانم معلم می گوید:'' تا همین جا بس می باشد. دیکته عقشولانه بهت گفتم که خسته نشوی!'' من خیلی ناراحت می باشم که خانم معلم از احساسات پاک من سوء استفاده می کند و دیکته های بد اموزی می گوید از بس که همساده ما اصلا دختر ندارد. خانم معلم می گوید:'' من رفتم. به بابایت سلام برسان بگو پول این تدریس خصوصی ها را می کشم روی مهریه!! جالب بید .


 
comment نظرات ()

 
دویدمو دویدم
نویسنده : رضا ایکس - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱۸
 

دویدم و دویدم,
به قلکم رسیدم
زدم اون رو شکستم تا پول بیاد تو دستم
,هیچی نبود تو قلک به جز یک سوسک کوچک
سوسکه بگم چی کار کرد؟
ترسیدوزود فرار کرد
خونه ی اون خراب شد
دلم براش کباب شد
دویدم و دویدم,
رفتم برای سوسکه یک قلک نو خریدم


 
comment نظرات ()

 
صبح که از خواب پا میشم...
نویسنده : رضا ایکس - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱۸
 

صبح که از خواب پا میشم
اول آفتاب پا میشم
یه کمی ورزش میکنم
تو باغچه نرمش میکنم
صدا میزنم مامان جون
چایی رو بریز تو فنجون
وقتی چایی رو نوشیدم
مامانو بابارو بوسیدم
میرم به کودکستان
خوشحال و شاد و خندان
خوب بید !!!:)


 
comment نظرات ()

 
رضا بی دندون شده
نویسنده : رضا ایکس - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱۸
 

رضا بی دندون شده زارو پریشون شده بی احتیاطی کرده حالاپشیمون شده با دندوناش شکسته بادوم سخت و پسته مک زده به آبنبات هی میخورده شکلات قندونو خالی کرده وای که چه کاری کرده دونه به دونه دندوناش خراب شدن یواش یواش تا خونه همسایه ها میاد صدای گریه هاش

 

 


 
comment نظرات ()

 
شعر به زبان نی نی
نویسنده : رضا ایکس - ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٠
 

تو رو خیلی دوست ماشتم  ****  اندازه یه شیشه شیر

قلبتو دادی تو به من  ****  بیا با پستونک بگیر

یادت میاد اون روزی که  ****  رفته بودیم به ددری

تو قول دادی نی نی دونه  ****  برام شوتولات می خری

یادت میاد کالسکتو  ****  نشسته بودیم توی اون

یادت میاد گفتم به تو  ****  نی نی نرو پیشم بمون

یادت میاد بوسیدمت  ****  یه لم دادم تو بگلت

منو بوسیدی تو اتاق  ****  قربون بوس عسلت

رفتی به جای دیگه ای  ****  ای نی نی بی تربیت

قلبمو نشگون گلفتی  ****  دلم رو کردی اذیت

گفتی به من بلای تو  ****  یه پوشک کثیفمه

یادت میاد که وق زدم  ****  من که اینقدر لطیفم

رفتی و واسه شیر خشک  ****  من دیگه بال بال نزدم

غمگین شدم و واکسن  ****  فلج اطفال نزدم

دیگه برای جغجغه  ****  نخندیدم ، ذوق نزدم

باباجون هم که فکر میکرد  ****  من نی نی دختر بدم

رفتی و قلب نازکم  ****  اوف شد و تو سینه شکست

مثل یه شیشه شیر خشک  ****  مثلیه آیینه شکست

ای نی نی لوس و ننر دیگه  ****  دیگه تو رو دوست ندارم

به جای تو توی دلم  ****  عکس یه شیشه شیر دارم

ای نی نی بی ارزش  ****  خیال نکن عزیزی

پیش یه دنیا نی نی  ****  مثل یه مورچه ریزی

دیگه دل اوف شده ام  ****  هوای عشقی نداره

دیگه زبون بسته ام  ****  امس تو رو نمیاره

اینا همش یه شوخیه  ****  تا بدونی بچه کیه ؟

تا بدونی بچه بودن  ****  یه شعر عاشقونه نیست

مثل دل تو دل من  ****  به دنبال بهونه نیست

با یه بهونه گفتی تو  ****  برو ازت بشم رها

رفتم و خرد شدم رفیق  ****  تو غم شکستم بی صدا

توعالمه بچه بودن  ****  دوست دارم جا نداره

بین تمومشون کسی  ****  یه قلب تنها نداره

تو بازی هاشون خبری  ****  از اشکای جدایی نیست

گریه هاشون به خاطر  ****  بی کسی و تنهایی نیست

گریه هاشون به خاطر  ****  یه لحظه بی تاب شدن

گرسنه بودن یا شاید  ****  لحظه بی خواب شدن

اما تو باز بهم میگی  ****  بچمو هستم تا ابد

دوستم نداری اما باز ****  دوست دارم سبد سبد


 
comment نظرات ()

 
اتل متل یه مورچه
نویسنده : رضا ایکس - ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٠
 

اتل متل یه مورچه ................ قدم می زد تو کوچه
اومد یه کفش ولگرد ............... پای اونو لگد کرد
مورچه پا شکسته ............... راه نمی ره نشسته
با برگی پاشو بسته ................. نمی تونه کار کنه
دونه هارو بار کنه ................. تو لونه انبار کنه
مورچه جونم تو ماهی............. عیب نداره سیاهی
خوب بشه پات الهی:

ای مورچه ناز نازی


 
comment نظرات ()

 
شعر برای بچه های بی تربیت....
نویسنده : رضا ایکس - ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٠
 

 

مامانم گفته به من
دست تودماغم نکنم
جوجو رو خیس نکنم
توی جوب جیش نکنم
ولی من
دست تو دماغم می کنم
جوجوروخیس می کنم
توی جوب جیش می کنم

یه وقت شماها ازاین کارا نکنید ها!!!

 

 


 
comment نظرات ()

 
مورچه و دوستش
نویسنده : رضا ایکس - ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٠
 

مورچه داره می بافه

با نخ زرد و یشمی

برای دوستِ خوبش

یه شالِ گرمِ پشمی

ریخته کنارِ دستش

صد تا کلافِ کاموا

مورچه می گه: «خدایا!

تموم می شه تا فردا؟»

زرافه دوستِ مورچه

فردا می شه سه سالش

هر چی براش می بافه

تموم نمی شه شا لش


 
comment نظرات ()